محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4187
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اگر به روى بنه داران را دريابى و نجاتشان دهى ، اگر وقتى آنجا رسيدى هلاك شده باشند راه سختى را كه بايد پيمود ، پيموده باشى » گويد : اسد رأى او را پذيرفت و همه روز را راه پيمود . گويد : اسد ، سعيد صغير را كه يكه سوارى بود وابستهء باهله و به سرزمين ختلان آشنا ، پيش خواند و نامه اى براى ابراهيم نوشت كه دستور مىداد آماده باشد كه خاقان به سمت او مىرود به سعيد گفت : « اين نامه را هر كجا باشد پيش از شب به ابراهيم برسان ، اگر نرساندى اسد از اسلام به دور باشد ، اگر ترا نكشد . اگر پيش حارث رفتى اسد چنان باشد كه گفت اگر دلان [ 1 ] ، زنت را با همه اهل خانه ات در بازار بلخ نفروشد . » سعيد گفت : « اسب تيره رنگ دم بلندت را به من ده » گفت : « قسم به دينم تو كه جانت را به خطر مىدهى اگر دربارهء اسب با تو بخيلى كنم ، فرومايه باشم . » گويد : پس اسب را به دو داد . سعيد بر يكى از اسبان يدك روان شد غلامش نيز بر اسبى همراه وى بود و اسب اسد را يدك ميكشيد . وقتى مقابل تركان رسيد كه آهنگ بنه ها داشتند ، طليعه داران ترك به طلب وى آمدند . سعيد بر اسب اسد نشست كه به دو نرسيدند ، پس نامه را پيش ابراهيم برد ، گروهى از طليعه داران به قولى بيست - كس از دنبال وى بودند تا اردوى ابراهيم را بديدند و پيش خاقان بازگشتند و خبر را با وى بگفتند . گويد : خاقان سوى بنه ها رفت ، ابراهيم خندقى زده بود وقتى خاقان رسيد كسان در محوطهء خندق بودند ، به مردم سغد بگفت تا با آنها نبرد كنند ، وقتى به پادگان مسلمانان نزديك شدند به طرف آنها جستند و سغديان را هزيمت كردند و يكى از آنها را كشتند ، خاقان به آنها گفت : « برنشينيد »
--> [ 1 ] كلمهء متن